بعدش رفتیم تاب بازی...اون سیگار میکشید و گریه میکرد.من تاب میخوردم.
بارون هم میومد.
زیاد
شرحی بر بیـــ نهایت...
میدونی بدترین قسمت مردن واسه مونده در جهان ها چیه؟
اون لحظه ست که افتادی رو سینه طرف،گریه میکنی.منتظری که دست هاش بالا بیان و دورت حلقه بزنند...اما هیچ حرکتی نیست.
هیچ حرکتی...!
از اون بدتر ، گرمایه که دیگه نیست.
سرده سرد....
از لذت های جنســـــ.ــــی ما مرد های عینکی ، همین است که عینکمان را به دست کسی که دوستش میداریم بدهیم تا پاک کند!
همانا که رستگار شوند
یادته سیمین بهم گفتی تا حالا دوست داشتی زنی رو داشته باشی؟
خوب من اون روز نتونستم این حالت رو دقیقا بیان کنم حالا دارم بهت میگم!
سیمین٬شده تا حالا یکی رو دوست داشته باشی بعد احترام زیادی هم براش قائل باشی٬اما احترام زیاد مانع گفتنش بشه.حتی خودت هم راضی باشی از نگفتنش...هر وقت باهاش حرف بزنی لذت ببری از مصاحبت باهاش اما یه حس حسرت لعنتی گلوت رو بچسبه بعد هی حسرت داشته باشی تا دیدار بعد٬تا دیدار بعد٬تا دیدار بعد...
اینقدر غرور داشته باشی که پا پیش نذاری جلو شایدم ترس زیاد مانع گفتنش بشه.ترس از دست دادن٬ترس ندیدن همون چند لحظه توی ماه٬ترس نبودن همیشگیش...!حتی از دیدنش انرژی بگیری از عطر موهاش لذت ببری اما همه این ها در خفا باشه.به خودت شک کنی که نکنه همه اینا یه حماقت باشه.
حیا توی رابطه اینقدر باشه٬که از نگاه هم پنهان بشید اما هم خودت هم اون بدونید که هست حسی بین شما...یه حس لذت و عذاب٬یه حس درد و تحمل درد...
دوست داشته باشی تمام عمر کنارش باشی اما از این که اون هم به ابتذال و سیاهی کشیده بشه بترسی...از این که فرصت ها یکی یکی از دست میرند عذاب میکشی٬از این حس نگفتن مجنون بشی
دلت بخواد فاتح تنش باشی٬دلت بخواد موهای بلند و خرماییش رو شونه کنی٬دلت بخواد ساعتها توی خواب بهش نگاه کنی.به معصومیتش...به جایی برسی که دیدنش عذابت بده٬از لحاظ نرسیدن٬ندیدن٬نبوییدن٬نبوسیدن...
حس کشف کردن انحنای وجودش بی قرارت کنه.دوست داشته باشی انحنای تنش رو لمس کنی.چشم هاش جون بدند برای خیره شدن و غرق شدن و مردن.زنده باشی برای دیدنش٬حتی همون چند لحظه توی ماه٬زنده باشی برای هرم نفسهاش٬برای بی خیالی های شیطنت آمیزش...برای لحظه هاش...
از بدبختی من همین بس که وقتی زندگیم رو مرور میکنم به حماقت آشکار خودم برای نرسیدن به زنی که دوستش میدارم پی میبرم.
|
سروش صحت ![]() با خانمی میانسال و جوانی لاغر که صورتی استخوانی داشت عقب تاکسی نشسته بودیم، شیشه جلو پایین بود و باد خنکی به صورت مان می خورد. یکدفعه یک گنجشک از پنجره وارد تاکسی شد، یکی دو بار بال بال زد، به شیشه خورد و بعد از همان پنجره یی که آمده بود پر کشید و رفت. گفتم؛ «چقدر عجیب بود.» زن میانسال گفت؛ «حالا اینکه چیزی نیست، من یه بار سوار تاکسی بودم، یه خروس از پنجره اومد تو، قوقولی قوقوی مفصلی هم کرد و رفت.» پسر جوان گفت؛ «حالا اینکه چیزی نیست، ما یه بار داشتیم می رفتیم یه شیر از پنجره اومد تو تاکسی، راننده را خورد و رفت.» خانم میانسال گفت؛ «اینجا که شیر نداره.» پسر جوان گفت؛ «اینجا نبود، آفریقا سوار تاکسی شده بودم، تازه اینجا هم شیر داره ولی شیرهاش کم هستن.» راننده گفت؛ «کلاً ایران مملکت کم شیریه.» خانم میانسال گفت؛ «اصلاً شیر از پنجره تاکسی رد نمیشه.» جوان گفت؛ «شیره یه دفعه یی خودش را لاغر کرد، نازک شد که بتونه از پنجره رد شه، شیرها بلدن خودشون رو لاغر کنند.» راننده گفت؛ «بعد از اینکه شیر راننده را خورد ماشینتون تصادف نکرد؟» پسر جوان گفت؛ «نزدیک بود بریم زیر کامیون ولی من از عقب تاکسی پریدم پشت فرمون، همه را نجات دادم.» راننده گفت؛ «ماشاءالله به تو جوون.» پسر جوان گفت؛ «ولی تا حالا برای هر کی تعریف کردم باور نکرده.» زن گفت؛ «برای اینکه باورکردنی نیست، من اون خروسی هم که گفتم اومد تو تاکسی دروغ بود، چه برسه به اینکه شیر بخواد بیاد تو تاکسی.» تاکسی در حال رد شدن از کنار یک پارک بود یکدفعه یک شیر بدو بدو آمد پرید هوا، توی هوا خودش را لاغر کرد و از پنجره وارد تاکسی شد و در چشم به هم زدنی راننده رو خورد و رفت لابه لای درخت ها گم شد. یک کامیون داشت از بغل مان رد می شد، تاکسی بی راننده ما نزدیک بود زیر کامیون برود که پسر جوان از عقب پرید جلو و با یک فرمان تاکسی را کشید کنار خیابان و جان ما را نجات داد. زن میانسال گفت؛ «برای هرکی تعریف کنم امروز چی شد باور نمیکنه.» پسر جوان گفت؛ «مگه اینکه شیر تو تاکسی خودشون هم بره.» |
در پی سایه سروی بلند بودند
تا در غم از دست دادن گذشته شان را گریه کنند!